کودکی را دیدم
تاب بازی می کرد
و چه زیبا با آن دل خود را ناز نازی می کرد
دو قدم مانده به دریاچهِ مهر
کنج آن برکهِ سِحر
من جوانی دیدم
نرم و آهسته به سویی می رفت
به گمانم عطف را
در ته جادهِ رویایی
در کنار کلبهِ شیدایی
در میان دشت بی پروایی
یافته بود
و چه صادق می رفت
در لب باغچهِ شور و شعف
آدمک را دیدم
دیدگانش تر بود
و وجودش تهی از عشق و امید
شعر می گفت شعری از یأس و نومید
سر آن قلهِ وار
شاپرک را دیدم
بال هایش سوخته
با رُخی افروخته
و دلی دوخته بر سور و سپهر
بی سخن حرف دل خود را گفت
بی هوا اشک رُخ خود را رُفت
عشق و عطف در فراسوی خیال شیوا بود
و چه بی پروا بود
لیک افسوس خیال بی جا بود
عاطفه نادری

ما را در سایت سرزمین عاطفه ها دنبال میکنید
برچسب: فراسوی خیال,فراسوی خیال کنعان محمدی,در فراسوی خیال, نویسنده: بازدید: 8